اما روزنوشت رو با یک لینک از عکس های حسین علیزاده اغاز می کنم بسیار زیباست ...
و به امید خدا فردا یکی از شعر هام رو میزارم امیدوارم نظراتتون رو بگید ...
فعلا این شعر تقدیم به شما ...
چو آسمان سرد است، وطن چه پر درد است
چرا دری نمیگشایی، چرا رهی نمینمایی
اه ای فلک از تو هم شکوه به هستی کنم
چون بی وفایی
کی میرسد آن زمان بر بخت ما هم عیان
رویی نمایی
اول این که از خوانندگان عزیز می خواهم که اگر شعر زیبایی در ذهن دارند در قسمت کامنت ها بنویسن . بعد این که نظرات خودتون رو درباره شعر ها بنویسید ...
ممنون ...
این هم شعری ازمهدی اخوان ثالث که بسیار دوستش دارم ...
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
دوستان نظرتونو درباره این شعر حتما لازم دارم پس خواهشا نظر صریح خودتون رو بگید دربارش ...
ممنون...
ای پاییز
ای که برگ های ریخته از درختانت بوی دوستان واشنایان رفته ز این دیار را به یادم می اورد.
ای پاییز
که نسیم خنکت گرد و غبار از تنهاییم می روبد .
ای پاییز ... ای پادشاهه فصل ها ... ای فصل زرد ...
مرا چون برگ های ریخته از درخت زیاد مبر که در این صورت زمستان سختی خواهم داشت ...
این که رسید است از فلک اواز نو
ساقی از آن شیشهی منصوردم
در رگ و در ریشهی من، صور دم
بندهی بیقیمت و میر اجل
هر دو شد افتادهی تیر اجل
خواجه در ابریشم و ما در گلیم
عاقبت ای دل همه یکسر گلیم
شعر از اهلی شیرازی ...
تنهایم میگذارند
تنهایم می گذارند ...
انهایی که مرا نمی شناسند.
تنهایم می گذارند ...
انهایی که مرا می شناسند .
انهایی که دوستشان دارم ...
چگونه دلشان می اید مرا همچو شاپرکی در بیکرانگی این اسمان رها کنند.
و من در این بیکرانگی به جاودانگی می رسم...
و دیگر انها نمی توانند مرا تنها بگذارند.
زیرا اسمان مال من است.
ماه خورشید و باران مال من است...
بی همگان به سر شود بی تو به سر نمیشود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود.
این همه بحث و جدل حاصل کوته نظری است
گر نظرها کنی کعبه و بت خانه یکیست ...

اینا اهنگایی هستن که هر وقت گوش میدم بد جوری اروم می شم....
پیشنهاد این هفته :
البوم یکیست اثر سینا سرلک ...
(از هفته دیگه یک تراک از البوم پیشنهادی هم خواهم گذارد.)
تو نیستی...
شب است و شبهای سرد و تاریک پاییز می گذرند
اما تو نیستی ، تو نیستی...
و این تنهایی من است که جای خالیه تو را پر کرده است .
پس بیا و شبیخونی بزن تا رها شوم از این تنهایی .
بیا و شبیخونی بزن تا فرار کنم از این شبهای تاریک و سرد .
بیا تا دوباره در همین کوچه به یاد دوران با صدای خش خش برگ ها بگرییم.
اما حیف ... اما حیف ...
که پاییز هم تمام شد و و زمستان امد ...
اما باز هم تو نیستی....
تو بیا گرچه زمستان شده است
گرچه خورشید دمادم ابریست،
خسته از هر چه زمین استُ زمان
پشت در بادُ تگرگ
وعدهٔ مرگ مرا میخوانند،
تو بیا معجزهٔ رویش من باش
هدیه نور به شب
شبنمِ برگ درخت
فرصتی نیست که دستان تو در دست دلم جا گیرد
تو بیا تا که دلم تاب تپیدن دارد
دل به دریا بزنم!
ماهی خسته ز خاکم،
غمِ دریا دارم
تو بگو رود کجاست!؟
تو که بر پولک خود شادیُ زندگیُ عطر دریا داری،
فکر من باش که میسوزم زار!
موج دریا چه بیاید، چه نیاید،
دل من رفته به دار!
تو بیا، یاد دلنگیزترین شعشعه ی نور در آب،
تا که بر پرتو چشمان تو من آب شوم
ابر شوم
نور شوم
با تو من معنی بودن دارم،
تو بیا هدیه ناخوانده من!
هدیه دریا به شُش ماهی ها،
هدیه تور پر از ماهیِ ماهیگیران
هدیه نور به شب،
هدیه شب به دل غمزده ی شاعر منگ!
تو بیا.....
تو بیا........